;
آخرین اخبار

ماجرای قتل یک دانشجوی ممتاز دانشگاه

صنعتی آریامهر جزو معدود دانشگاه‌های کشور بود که بعد از به قتل رسیدن هولناک یکی از فارغ‌التحصیلان معروف و نخبه‌اش، نامش را در دوره حکومت سیاسی جدید، به نام او تغییر داد و اجازه نداد نام این دانشجوی مظلوم در تاریخ سیاسی و مبارزاتی این دانشگاه گم شود.

به گزارش ایسنا، امروز ۱۰ آبان ماه پنجاه و ششمین سالروز تاسیس دانشگاه صنعتی آریامهر در سال ۱۳۴۴ است همان دانشگاهی که پس از انقلاب اسلامی ایران به دانشگاه صنعتی شریف تغییر نام داد.

رحمان افراخته مشهور به وحید افراخته، جوان ۲۵ ساله ای که مسؤول بخش مارکسیست سازمان مجاهدین خلق – – بود. او به دلیل اختلافات داخلی سازمان، سید مجید شریف واقفی دیگر رهبر سازمان مجاهدین خلق را که گرایش‌های اسلامی داشت و درصدد ایجاد شاخه اسلامی سازمان بود در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۵۴ به طرز فجیعی به قتل رساند و برای رد گم کردن، جسدش را آتش زد و در محل دفن زباله‌ها در حاشیه شهر انداخت اما بعد از به همراه محسن سید خاموشی، همدست سازمانی اش، جسد سید مجید شریف از سوی ساواک شناسایی و به پزشکی قانونی منتقل شد.

این واقعه باعث شد بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، نام دانشگاه آریامهر به دانشگاه صنعتی شریف تغییر کند و نام چند خیابان در شهرهای اصفهان، سمنان و نطنز به نام شریف واقفی، نامگذاری شود.

گزارش پیش‌رو پاسخی مفصل به این پرسش است که چرا نام دانشگاه صنعتی آریامهر بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به صنعتی شریف تغییر کرد؟

ماجرای قتل یک دانشجوی ممتاز دانشگاه
دانشگاه صنعتی آریامهر در سال ۱۳۴۴

دانشگاه آریامهر

پهلوی در دستوری به دکتر محمدعلی مجتهدی از او خواست تا با هدف تربیت و تأمین بخشی از نیروهای متخصص در سطوح بالای علمی کشور، دانشگاه صنعتی آریامهر را تاسیس کند. فرمان تأسیس پهلویِ پسر متشکل از دو مأموریت بود، اول، از دانشگاه خواست تا متخصصانی با آگاهی وسیع علمی و کاردانی و خبرگی فنی مورد نیاز صنایع سنگین ایران تربیت کند و دوم، خواست تا دانشگاه به یکی از موسسات پیشرو جهان از طریق تحقیق در زمینه‌های علمی و فنی تبدیل شود نکته این فرمان این بود که برای اولین بار دستور تحقیق علمی از طریق دستورالعمل دانشگاهی ابلاغ شد.

محمدرضا شاه آموزش عالی را در صدر برنامهٔ اصلاحی خود قرار داد. او تعداد زیادی دانشجو را به آمریکا فرستاد و در شراکت با دانشگاه‌های هاروارد، جرج‌تاون و کلمبیا، دانشگاه‌های جدید تخصصی تأسیس کرد. او در سال ۱۳۴۳ دکتر مجتهدی را احضار کرد و به او دو انتخاب داد:

۱-تأسیس دانشگاهی جدید برای توسعهٔ علوم و مهندسی در ایران همگام با موسسات پیشروی جهان برای کمک به صنعتی کردن ایران

۲- نظارت بر دانشجویان ایرانی در اروپا

که مجتهدی گزینهٔ اول را انتخاب کرد.

او چند سال قبل از درگذشتش در مصاحبه‌ای دلیل این تصمیم را اینگونه تشریح کرد: این تصمیم را به خاطر اعتقاد به این که نمی‌خواستم فرصت ایجاد دانشگاهی که ایرانیان مستعد بتوانند آموزش ببینند، اعتماد به نفس و انضباط کسب کنند، شهروندان برجسته‌ای شوند که کشور را در آینده توسعه دهند از دست بدهم.

دانشگاه صنعتی آریامهر در ۱۰ آبان ۱۳۴۴ افتتاح شد. این دانشگاه با استخدام حدود ۵۰ عضو هیات علمی، در اولین دورهٔ پذیرش دانشجو در مهر ۱۳۴۵، حدود ۴۰۰ دانشجو در رشته‌های مهندسی برق، مهندسی مکانیک، مهندسی شیمی و مهندسی متالورژی پذیرش کرد. یک سال بعد دانشکده‌های فیزیک، علوم ریاضی و مدیریت صنعتی و اقتصاد مهندسی دانشگاه تاسیس شد و سه سال بعد دانشکده شیمی تأسیس شد.

دانشکده مدیریت صنعتی و اقتصاد مهندسی در سال ۱۳۴۸ در سطح کارشناسی دانشجو پذیرفت و به دانشکده مهندسی صنایع تغییر نام داد. در سال ۱۳۵۰ نیز دانشکده مهندسی سازه را تأسیس کرد.

نام دانشگاه صنعتی آریامهر در نخستین ماه های پس از پیروزی انقلاب اسلامی از طریق یک نظرسنجی به دانشگاه صنعتی شریف که از نخستین فارغ التحصیلان رشته مهندسی برق این دانشگاه بود، تغییر کرد.

سید مجید کیست؟

 سید مجید در مهر ۱۳۲۷ در خانواده‌ای نطنزی متولد شد. او چهارمین فرزند سید حبیب الله شریف واقفی و سیده بتول بود. پدر سید مجید کارمند اداره فرهنگ و هنر نطنز بود که ۱۲ روز بعد از به دنیا آمدن سید مجید به اصفهان منتقل شد و در هنرستان هنرهای زیبای اصفهان به حرفه زریبافی اشتغال پیدا کرد.

او قبل از رفتن به مدرسه خواندن و نوشتن زبان فارسی و خواندن قرآن در خانه نزد مادرش آموخت و ورود به مدرسه را از کلاس دوم ابتدایی شروع کرد. هنگام ثبت نام سید مجید در مدرسه، پدر او از مدیر و ناظم دبستان پرورش دعوت کرد تا برای استعدادیابی پسرش به منزل او بروند. آنان سید مجید را از نظر نوشتن فارسی و روخوانی قرآن امتحان کردند، اما با توجه به قوانین مدرسه اجازه دادند سید مجید درس خواندن را از کلاس دوم آغاز کند.

او دوره متوسطه را در دبیرستان صائب اصفهان درس خواند و با معدل ۹۷ / ۱۹ در رشته ریاضی دیپلم گرفت. او همواره جزو شاگردان ممتاز مدرسه بود و در پایان تحصیلات در مسابقات معلومات عمومی کشور شرکت کرد و سوم شد.

خانواده سید مجید از جمله خانواده‌هایی بودند که با برگزاری جلسات قرآنی در منزل‌شان، دوستان پسرشان را به این جلسات دعوت می کردند. او در دوره دبیرستان هم در فعالیت‌های دینی و انجمن اسلامی مدرسه نیز فعال بود و در کنار خواندن قرآن بر خواندن دعاهای مفاتیح الجنان مسلط بود همچنین به دلیل صدای زیبا، اذان هم می گفت. او علاوه بر فعالیت در انجمن اسلامی، در کتابخانه دبیرستان صائب هم کار می کرد و به دانش‌آموزان کتاب قرض می داد. همین مسئله موجب مطالعه کتاب‌های غیردرسی و آشنایی بیشتر سید مجید با امور سیاسی روز شد.

او در سال ۱۳۴۵ در آزمون سه دانشکده فنی دانشگاه ، دانشگاه صنعتی تهران و دانشکده نفت دانشگاه شرکت کرد و در هر سه دانشگاه، رتبه اول و دوم شد. تمایل سید مجید به درس خواندن در دانشکده نفت آبادان به عنوان دانش‌آموز رتبه یک بود اما به دلیل رد شدن در مصاحبه شفاهی دانشکده نفت از رفتن به این دانشگاه باز ماند. با قبول نشدن در آزمون شفاهی دانشکده نفت دانشگاه آبادان، وارد دانشگاه صنعتی آریا مهر شد و چهار سال بعد در تیر ۱۳۴۹ در رشته مهندسی برق فارغ‌التحصیل شد.

سید مجید جوان در دوره دانشجوی به دلیل ممتاز بودن، مورد تقدیر اسدالله علم، نخست وزیر و وزیر دربار و محمد باهری، معاون وزارت دربار قرار گرفت.

سیاست و کار

او بعد از پذیرفته شدن در دانشگاه صنعتی آریامهر به فعالیت های سیاسی و مذهبی خود افزود. سید مجید در دانشگاه تهران نیز از دانشجویان فعال در انجمن اسلامی و در برگزاری جلسات قرائت و تفسیر قرآن در خوابگاه دانشگاه صنعتی با حضور اساتیدی چون خلیفه سلطانی، چیت ساز و مهندس ذوالعلم بود. او همچنین از شخصیت‌های برجسته سیاسی و دانشگاهی از جمله دکتر علی شریعتی برای افتتاح کتابخانه دانشگاه دعوت کرد و در تاسیس فروشگاه تعاونی دانشگاه، برگزاری گردش های ورزشی، علمی – دانشجویی و برپایی جلسات مباحثه و ارشاد دانشجویان نقش موثری داشت.

سید مجید در تیر ۱۳۴۹ در رشته مهندسی برق فارغ‌التحصیل شد و به رفت و پس از انجام دوره آموزشی و گذشت چند ماه از آغاز خدمت در سال ۱۳۵۰ به اداره برق منطقه فارابی تهران منتقل شد اما دوره او به دلیل فرار، ناتمام ماند.

ماجرا از این قرار بود که سید مجید پس از ورود به دانشگاه تاسیس انجمن اسلامی دانشگاه، برای مبارزه علیه رژیم شاه به سازمان مجاهدین خلق (منافقین) پیوست و با ارتقاء در سلسله مراتب سازمانی به یکی از رهبران سازمان تبدیل شد. او علاوه بر این، برای اعتصاب در شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه برنامه ریزی کرد همچنین در اعتراضات اجتماعی علیه شرکت هواپیمایی اسرائیلی ال عال در سال ۱۳۴۸ شرکت داشت و موجب سیاسی شدن دانشگاه صنعتی آریامهر شد، مسئله‌ای که موجب ناخرسندی تاسیس‌کنندگان دانشگاه شد و همه این رفتارها در کانون توجه سازمان اطلاعات و امنیت کشور – ساواک – قرار داشت.

فرار از زیر گوش ساواک

با گذشت مدتی از شروع به کار سید مجید در اداره برق فارابی، یکی از خانه های تیمی سازمان مجاهدین خلق از سوی ساواک شناسایی شد و نام سید مجید لو رفت و ماموران ساواک در صدد دستگیری سید مجید برآمدند.

فرار او از اداره برق هم ماجرای جالبی داشت. ماموران ساواک که برای دستگیری سید مجید به اداره برق واقع در خیابان امیریه تهران مراجعه کردند، سید مجید را که آن روز به دلیل غیبت رییس اداره به جای او نشسته بود، نشناختند و با او به تصور این که رییس اداره است، صحبت کردند و خواستار بازداشت سید مجید شدند، سید مجید که به خوبی در جریان موضوع قرار گرفته بود خود را معرفی نکرد با فریب ماموران، از محل کار فرار کرد و به سرعت به دانشگاه رفت و تعدادی از دوستانش را که احتمال می داد، اسامی آنها نیز فاش شده است، با خبر کرد و مانع دستگیری آنان شد. با گذشت زمان این دوستان که تغییر ایدئولوژی سازمان را پذیرفته بودند و به مارکسیسم گرایش پیدا کرده بودند، به افرادی مبدل شدند که دسیسه قتل او را چیدند.

روند حساسیت ساواک نسبت به گردانندگان سازمان مجاهدین خلق پس از بمبگذاری در کارخانه صنایع الکترونیکی تهران و ربودن یک فروند هواپیمای ایران ایر و ضربه شهریور ۱۳۵۰ زیاد شد. هسته اولیه سازمان و بسیاری از کادرهای اصلی آن دستگیر و اعدام شدند. بعد از آن مدیریت سازمان در اختیار سه جناح مذهبی به رهبری سید مجید شریف واقفی، جناح سیاسی به ریاست محمدتقی شهرام و جناح نظامی به رهبری بهرام آرام قرار گرفت.

ماجرای قتل یک دانشجوی ممتاز دانشگاه
راست: سید مجید شریف واقفی چپ: لیلا زمردیان

ازدواج

سید مجید در اوایل دهه ۱۳۵۰ با لیلا زمردیان دختر عباسعلی و نرگس و خواهر کوچکتر یکی از دوستان مارکسیستش که در دانشگاه با او آشنا شده بود و یک سال از خودش کوچکتر بود، ازدواج کرد.

درباره این ازدواج نظرات گوناگونی بیان شد. سیده مریم شریف واقفی، خواهر سید مجید گفت: ما درباره ازدواج مجید خبری نداریم، اما یک نفر از سازمان به ما گفت «گوش به این حرف ها ندهید.»

سید مرتضی شریف واقفی، برادر سید مجید هم گفت: «ما در این باره نتوانستیم اطلاعات دقیقی به دست بیاوریم، اما شاید آن هایی که در تشکیلات آن زمان فعالیت می کردند و جزو رهبران آن تشکیلات بودند اطلاع دقیق تری داشته باشند. اگر ازدواجی بوده به صورت تیمی و تشکیلاتی بوده است.

ماجرای قتل یک دانشجوی ممتاز دانشگاه
وحید افراخته، مسوول بخش مارکسیست سازمان منافقین در دادگاه – سال ۱۳۵۴

بر اساس اعترافات وحید افراخته، لیلا زمردیان قبل از شهریور ۱۳۵۰ از طریق پوران بازرگان و زری عاملی با مجاهدین تماس هایی برقرار کرد. مدتی مسلح به سلاح ۳۵ / ۶ بود و بعد اسلحه از او گرفته شد. مخفی شدن او زمانی بود که رضا رضائی مخفی شده بود و در منزل منیره اشرف زاده سکونت داشت و بیرون نمی آمد.

رضا به بهرامِ آرام گفته بود که احتیاج به زن دارد و آرام، لیلا زمردیان را به همین منظور به این منزل آورده و او را مخفی کرده بود. او رضا را پذیرفت و به اصطلاح زن او شد. لیلا که فردی است مغرور و جاه طلب، با استفاده از حربه های زنانه در این مدت اطلاعات زیادی نسبت به مسائل گروهی و تشکیلاتی به دست آورد. ماموریت نوشتن اطلاعات و عکس برداری از آنها به وسیله مینوکس به او سپرده شد. پس از مدتی به همراه شریف واقفی به کارگری فرستاده شد و شریف واقفی که شروع به جمع آوری افراد مذهبی به طور پنهانی کرده بود، این مساله را با لیلا زمردیان در میان گذاشت.

لیلا وحشت کرده بود و با نوشتن نامه ای جریان را به اطلاع گروه رساند سپس به گروه پیوست و تحت مسؤولیت دختری به نام N قرار گرفت و N تحت مسؤولیت شهرام قرار داشت. البته معلوم نیست لیلا این دختر را به چه نام می شناسد، ولی به شدت از او ناراضی بود و می گفت: من نمی خواهم تحت مسؤولیت تو باشم.

لیلا زمردیان در پایان توسط مامورین عملیاتی کمیته مشترک ضد خرابکاری که به منظور شناسایی و دستگیری اعضای مشغول به کار بودند، کشته شد. مامورانِ خیابان ری به هنگام گشت در حوالی میدان شاه به یک زن چادری جوان ظنین شده و چون قصد تعیین هویت او را داشتند. وی با استفاده از ازدحام جمعیت و سنگین فرار کرد و به اخطارهای ماموران توجهی نکرد و علاوه بر آن تظاهر به داشتن اسلحه کرد. او در کوچه شترداران از ناحیه لگن خاصره و پا مورد اصابت گلوله قرار گرفت و چون از فرار ناامید شده بود با جویدن قرص سمی سیانور خودکشی کرد و در راه رسیدن به بیمارستان فوت کرد.

در بازرسی بدنی از او یک قطعه کارت شرکت لرد الکترونیک با مشخصات صدیقه خلقی، ملحق به عکس لیلا زمردیان، یک یادداشت حاوی تعدای قرار ملاقات گروهی، یک نشانی منزل، یک عدد قرص سمی، مبلغ ۲۶ هزار و ۹۰۰ ریال وجه نقد، سه حلقه انگشتری، یک رشته گردنبند و یک عدد ساعت اراتور زنانه مستعمل متعلق به گروه، نزد او بود.

همسر جاسوس

مرکزیت سازمان در اسفند ۱۳۵۳ از طریق لیلا زمردیان که رابط سید مجید با سازمان بود، متوجه شد که او که به‌دلیل مخالفت با تغییر ایدئولوژی از سازمان تصفیه شده بود، مسلح است. لیلا در متنی مکتوب اعتراف کرد که از آذر ۱۳۵۳ در جریان مسلح بودن شوهرش بود اما به سازمان گزارش نداده بود.

ماجرای قتل یک دانشجوی ممتاز دانشگاه
راست: مرتضی صمدیه‌لباف چپ: محسن سیدخاموشی

مرتضی صمدیه‌لباف از دیگر اعضای بریده از سازمان یکی، دو بار به وحید افراخته گفته بود که دیگر به‌دلایل اعتقادی نمی‌خواهد با سازمان کار کند. این مسئله نیز شائبه ارتباط منظم مخالفان را برای هسته مرکزی سازمان تقویت کرد و بنابراین تصمیم به مذاکره اولیه با مخالفان گرفتند.

در چند تماس که در فروردین ۱۳۵۴ بین وحید افراخته، به نمایندگی از سازمان با سید مجید و مرتضی گرفته شد آنان صریحا گفتند که دیگر نمی‌خواهند با سازمان کار کنند و تصمیم به جدایی دارند. سازمان نیز توصیه کرد شریف‌واقفی، صمدیه‌لباف و سعید شاهسوندی را تصفیه فیزیکی کنند و بعد از ترور با سیف‌الله کاظمیان، سمپات صمدیه و انباردار آنان تماس گرفته شود که «انبارک» را تخلیه کنند و تحویل دهند.

اعتراف بی‌رحمانه

طبق قراری که از طریق لیلا زمردیان به شریف‌واقفی ابلاغ شد، وحید افراخته و او در ساعت چهار بعدازظهر روز ۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۴ در سه‌راه بوذرجمهری نو (۱۵ خرداد شرقی)، باید یکدیگر را می‌دیدند. قبلا محسن سید خاموشی و حسین سیاه‌کلاه در یکی از کوچه‌های خیابان ادیب‌الممالک مستقر شده بودند و در انتظار ورود شریف‌واقفی به سر می‌بردند که قرار بود علامت آن را منیژه اشرف‌زاده کرمانی بدهد. طبق برنامه، لیلا بی‌آنکه از جریان ترور مطلع باشد، سید مجید را تا محل ملاقاتش با وحید همراهی کرد و جدا شد. قرار بود در این ملاقات آخرین حرف‌ها زده شود و وحید به‌لحاظ تاکتیکی برای انحراف اذهان موافقت سازمان را به سید مجید شریف‌واقفی اعلام کند.

محسن سیدخاموشی، از عوامل اصلی ترور شریف‌واقفی، در دادگاه اعترافات وحشتناکی کرد. او در حضور والدین سیدمجید که پوشش تلویزیون شاهنشاهی هم داده شد، گفت: «در محل قرار، علی و بعد حیدر و حسن هم آمدند. شش ماشین قهوه‌ای را هم با خود آورده بودند. … وسایل ضروری از جمله کلرات، بنزین، برزنت، ابر، نایلون، هر کدام یک دست لباس اضافی برای خود آورده بودیم، میخ پنجری و لُنگ را داخل ماشین گذاشتم و صندوق عقب را مرتب کردیم.

اول یک ورقه نایلون زیر انداختیم. بعد برزنت را روی آن کشیدیم، بعدا ابر را روی برزنت کشیدیم. حدود سه کیلو کلرات در بسته‌های یک کیلویی در داخل ماشین گذاشتیم. یک پیت هم خریدیم و آن را پر از آب کرده داخل ماشین گذاشتیم. طرح بدین شکل بود که روبه‌روی کوچه ادیب الممالک یک همشیره بایستد، بعد وقتی سید مجید شریف‌واقفی وارد کوچه شد، همشیره برود و عباس وارد کوچه شود و سید مجید را بکشد، بعد جسد را دو نفری (عباس و حیدر) با هم حمل کنند، در صندوق عقب بگذارند و بعد سوار شده بروند. … حیدر سر قرار سید مجید شریف‌واقفی رفت. من و عباس هم ماشین قهوه‌ای را به کوچه‌ای برده نمره‌ها را باز کرده و نمره‌های جعلی را پشت شیشه‌های آن گذاشتیم و به محل عمل رفتیم؛ ماشین را دم کوچه باریک گذاشتیم و ایستادیم.

چند لحظه بعد، علی با ناراحتی آمد و گفت: همشیره سر قرار خود نیامده چه کار کنیم؟ عباس گفت: مهم نیست؛ من طوری می‌ایستم که نیمی از کوچه را ببینم. ما ایستاده بودیم که دیدیم همشیره با چادر آمد و روبه‌روی کوچه ایستاد. حدود یک ربع گذشت که همشیره رفت. عباس از من خداحافظی کرد و داخل کوچه شد لحظه‌ای بعد صدای شلیک گلوله بلند شد. من لنگ را برداشته و داخل کوچه شدم که دیدم سید مجید شریف‌واقفی با صورت روی زمین افتاده. لنگ را روی صورت او گذاشتم و برگشتم؛ ماشین را روشن کرده دستمالی، تر کردم. وقتی عباس و حیدر جسد را داخل ماشین گذاشتند، من خون‌های روی سپر را پاک کردم و با هم سوار شدیم و رفتیم.

عباس از جلو یک تیر به صورت او شلیک کرد و حیدر هم یک تیر به پشت سرش شلیک کرد بعد دو نفری جسد را داخل ماشین آوردند. چند زن از دیدن صحنه داد و فریاد کردند که حیدر سر آنها داد کشید: «ما پلیسیم، دور شوید.» کسی که کشته شد خرابکار بود. ازطریق کوچه آب منگل و شهباز رفته و از آنجا به خیابان عارف، نزدیک میدان خراسان رفتیم. حیدر پیاده شد و من و عباس وارد جاده مسگرآباد شدیم. همان موقع که سید مجید شریف‌واقفی روی زمین افتاده بود، اسلحه‌اش را از کمرش برمی‌دارند،‌ همان اسلحه‌ای که از انبار تخلیه کردند، ‌ولی نارنجکش را برنمی‌دارند و نارنجک از کمرش می‌افتد و عباس و حیدر نفهمیده بودند در نتیجه نارنجک در کوچه ماند. من و عباس در جاده مسگرآباد، همان جایی که وحید افراخته علامت داده بود، رفتیم ولی جایی برای سوزاندن جسد نبود زیرا همان لحظه‌ای که ماشین را پارک کردیم، یک گله گوسفند و چند مرد نزدیک ما شدند.

در هر صورت ما از منطقه دور شدیم و در امتداد جاده قدیم پیش رفتیم. بالاخره جایی یافتیم در ۱۸کیلومتری جاده‌ مسگرآباد که چاله‌های زیادی داشت. بعد از مدتی معطلی، بالاخره جسد را از ماشین پایین انداختیم و کلرات را روی جسد ریختیم، مخصوصا روی صورتش، بعد بنزین ریختیم، بعد دست‌های خود را و ماشین را تمیز کردیم؛ بعد مقداری هم بنزین روی دست و پای عباس ریخته شد. در همان حال فندک را زد: از جسد شعله طولانی بلند شد و از دست و پای عباس هم شعله بلند شد مقداری عقب رفته، من روی او پریدم و او را زمین زده و شعله را خفه کردم. وقتی بلند شدیم، متوجه شدیم که شعله به درِ صندلی عقب ماشین گرفته به سرعت داخل ماشین پریده و ماشین را از شعله‌ها دور کردم.

در گودالی جسد را انداخته و کلرات و بنزین روی آن ریختیم. جیب‌های آن را تخلیه کردیم، ۲۰عدد قرص سیانور داشت و مقداری نوشته که آیه قرآن در آن بود و حدود ۴۰۰ تومان پول.»

جدایی آیت الله طالقانی

آیت الله طالقانی به دلیل اصالت و ارزشی که برای مبارزه با رژیم پهلوی قائل بود، مبارزه مسلحانه با این رژیم را تایید می‌کرد و حتی به مبارزان مسلح، کمک می کرد. به دلیل همین روحیه آیت‌الله تا وقتی کمونیست‌ها با رژیم پهلوی مبارزه مسلحانه داشتند، مشکلی با آنان نداشت و مجاهدین خلق نیز خود را فرزند معنوی او می دانستند و او را پدر طالقانی خطاب می کردند،‌ موضوعی که با تغییر ایدئولوژیک سازمان، به وجه آیت الله طالقانی ضربه زد.

دکتر شهید سید محمد بهشتی با اشاره به این روحیه آیت الله طالقانی، گفت: «ایشان مکرر می‌گفتند که من می‌دانم نقص و انحرافی در این گروه‌ها هست ولی می‌ترسم اگر آنها را به حال خودشان بگذاریم، وضعشان از این هم بدتر شود، ایشان بعد از تغییر ایدئولوژی، از آنها فاصله گرفت.»

ماجرای قتل یک دانشجوی ممتاز دانشگاه

مهدی غیوران و طاهره سجادی از یاران شهید محمدعلی رجایی در خاطره ای از آیت الله طالقانی، گفتند: «بهرام آرام ماشین را گرفت و آقا را برد. بعدها فهمیدم پیش وحید افراخته برده. آنها می‌روند پیش وحید. درباره چه چیزی صحبت می‌کنند؟ من نمی‌دانم، ولی قطعاً درباره تغییر ایدئولوژی صحبت کرده بودند، چون آقا همان موقع یا چند روز بعد از من پر سید ند؟ «اینها تغییر ایدئولوژی داده‌اند؟» من جواب دادم که نمی دانم، ایشان گفتند: «کمک کردن به اینها دیگر جایز نیست.»

منابع:

ماهنامه شاهد یاران، شماره ۱۲۹

تقی شهرام، جزوه سبز، انتشارات سازمان مجاهدین خلق، بی‌جا، ۱۳۵۴، ص۴۶

رسول جعفریان، جریانها و سازمانهای مذهبی-سیاسی ایران، تهران، نشر علم،ص۳۹۲ و ص۵۴۷

حسین احمدی روحانی، سازمان مجاهدین خلق، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی،۱۳۹۰، ص۴۳

احمدرضا کریمی، شرح تاریخچه سازمان مجاهدین خلق ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۴، ص۹۶

مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، سازمان مجاهدین خلق پیدایی تا فرجام، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۸۹، ص۲۹۵

 سید حجت میراسماعیلی، خداوندان اشرف ( نگاهی بر روند فرقه‌گرایی سازمان مجاهدین خلق)، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ دوم، ۱۳۹۶، ص۱۰۱

انتهای پیام

منبع:ایسنا.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 + یازده =

دکمه بازگشت به بالا